خوب امروز تا جایی که تونستم قایم باشک، بالا بلندی، عروسک بازی و تیچر بازی کردم و چندین بار هم مدل میک آپ آرتیست خودم دایانا جان منصوری 5 ساله از تهران شدم و بارها صورتم رو شستم و دوباره میک آپ شدم.. سانتا شدم زامبی شدم و اونم ویچ شد و ورد های همدیگه رو خنثی می کردیم و در آخر هم به تماشای رقص باله و تمرینات یوگا و ژیمناستیک نشستیم.
دارم از خستگی غش می کنم.
یک دنیا مشق کلاس زبان دارم که ننوشتم و خوب هفته آینده هفته شلوغی خواهد بود. روز آخرشم که شب یلداست و دیگه احتمالا منو به زور می بینید.
شبتون بخیر و سلامت.
چشمام از خستگی می سوزه.
بگم که دخترمون سه تا نامه با خط خودش نوشته که فقط من می تونم بخونم: عمه عاشقتم خیلی دوست دارم تو عشق منی و همه این نامه ها و گل هایی که بهم کادو داده رو چسبوندم به دیوار اتاقم


