موقعیت فعلی موقعیت "نمی دونم چه گلی به سرم بگیرم" ترین موقعیت زندگیمه. نمی دونم چکار کنم. دست به نقاشی می برم حسش نیست. دست به ساز می برم. با پایان آخرین آهنگ دوباره موقعیت چه کنم چه کنم از راه می رسه. بلاتکلیف.
باید برای دوشنبه وقت آرایشگاه بگیرم. موهام خوبه. فقط یه مانیکو پدیکور و یه ابرو. لباسم رو حاضر کردم و فقط مونده تابلوها رو ببرم گالری برای نصب. صبح پنجشنبه میرم موهام براشینگ کنم که خوب باشم برای نمایشگاه.
راستش دوجا دعوت به کار شدم و سورپرازم هم اینه که دعوتم کردند که تو یه محفل خصوصی ساز بزم. این مسایل داره زندگی من رو می سازه. زندگی روزمره ام رو. تمرین ساز. خریدایی که بتونم باهاش بعد دوسال برم سر کار. هفته بعد نمایشگاه نقاشیه و من کلی کار و برنامه ریزی کردم برای هفته های آینده. و البته تمرین اسپانیایی. می خوام آزمون بین المللی اسپانیایی بدم و سخت مشغول اسپانیایی خوندن هستم.