Personal Blog

Blogging

Blogging

خون دراز

این جایی که پدرم ایستاده چشمه آبی بوده که زمستان و تابستان باید از پله های گاها یخ زده پایین می رفتن و مواظب بودن که اگه سرشون بشکنه کوزه نشکنه. پشت این درخت خانه اولیه پدری من هستش که هنوز سالمه. بعدها منزل دو طبقه شون رو می سازند و به اونجا نقل مکان می کنند. پدر بزرگ من تاجر آهن بوده و به تهران صادرات و واردات داشتند.
Continue reading →
Blogging

افسانه عادی بودن

این کتاب رو به هر زنی که در آستانه ازدواج یا بچه دار شدن یا فرزندپروری هستش توصیه می کنم.اطلاعات خوبی می ده در مورد اینکه چقدر یک زن نیاز به اطرافیانی داره برای اینکه در کنار ازدواج، فرزندپروری و همسر داری کمکش کنند. زنانی که به تنهایی مشغول این اعمال هستند آسیب های بالقوه ای می خورند. در مورد اینکه یک زن وقتی بچه دار می شه چقدر نیاز داره که همسرش در کنارش باشه و چقدر دولت ها…
Continue reading →
Blogging

سفرنامه اصفهان

راستش ما 28 اسفند رفتیم اصفهان و با تور هم نرفتیم و 3 فروردین برگشتیم تهران هتلمون هتل سفیر روبروی هتل عباسی بود و مرکز شهر قدیم اصفهان همون فردای روزی که رسیدیم رفتم نقش جهان رو پیدا کردم و هشت بهشت رو، که عکسش رو اینجا می بینید. بعدشم سی و سه پل و پل خواجو و کلیسای وانک در محله ارمنی ها. این اصفهانمون خیلی بهم خوش گذشت.
Continue reading →
Blogging

کیک رد ولوت

با خواهرم تصمیم گرفتیم خامه به کیک رد ولوت نزنیم چون ممکنه همه نخوردن. تب و تاب یلدا بالاست و همه مشغولن. گفتم که لباسشم خریدم و حالا ببینیم که چطور پیش می ره امروز تالار دعوتیم و دوستامونو می بینیم … هوررررا
Continue reading →
Blogging

دیماه پر تولد

تولد کتی جان، بابا و دایانا اواخر دیماهه و خوب تولد دایانا کمرشکنه. یک دور براش اول پاییز کادو خریدم به اسم کادوی تولد. بهش می گم چی دوست داری میگه یه کیف صورتی شبیه کیف خودت. باید دیجیکالا رو سر و تهشو بگردم یک کیف صورتی بند کوتاه براش پیدا کنم. گفتم اگه پیدا نکردم برات لباس می خرم. کانادایی ها و امریکایی ها کریسمس دور هم جمع می شن و خانم دکتر که از ایران می ره باید…
Continue reading →
Blogging

امروز من

خوب امروز تا جایی که تونستم قایم باشک، بالا بلندی، عروسک بازی و تیچر بازی کردم و چندین بار هم مدل میک آپ آرتیست خودم دایانا جان منصوری 5 ساله از تهران شدم و بارها صورتم رو شستم و دوباره میک آپ شدم.. سانتا شدم زامبی شدم و اونم ویچ شد و ورد های همدیگه رو خنثی می کردیم و در آخر هم به تماشای رقص باله و تمرینات یوگا و ژیمناستیک نشستیم. دارم از خستگی غش می کنم. یک…
Continue reading →
Blogging

چی شد اون روز اول؟

چی شد اون روز اول که ندیده نشناخته طرفدارت شدم؟ خوب من امروزت رو توی محسن 7 و 8 سال پیش می دیدم. یک موجود بالقوه موثر. الحمدالله که الان بالفعل موثری. یادته؟ می گفتم پااااااششششو تتتتوووو مممحححسسسن چچچاوششی هستی!
Continue reading →
Back to top