
یه روزایی می رفتم سر کلاس. تو 26 سالگی. سال تحصیلی 88-89
دانشجوها از من سنشون بیشتر بود چون کاردانی به کارشناسی بودند. من هم همیشه می گفتم به حق و حقوقم واقف نبودم و سر کلاس تجربه خوشایندی نداشتم.
می خواستن برای هیات علمی اقدام کنند اما من ادامه ندادم.
5 صبح بیدار می شدیم. بابا منو تا سه راه تهرانپارس می رسوند و من سوار ماشین می شدم تا 8 صبح برسم پرند. یه کله 6 ساعت پشت هم ریاضی گسسته درس می دادم و بعد 3 ساعت شبکه.
می رفتیم خونه و کار تموم.
ولی ادامه ندادم.
اینجا رو بیشتر دوست دارم. مفیدترم.


