روزی روزگاری یک پسری دختری می خواست. اما هیولای سیاه شب اون پسر رو طلسم کرده بود و با ردای سیاه و چرکش چشم پسر و اطرافیان رو پوشونده بود.
دختر هیچ توانی نداشت که با هیولای سیاه شب و دار و دسته اش مبارزه کنه.
اینقدر خودش رو قوی کرد تا بتونه اون پسر رو از چنگش در بیاره.
اما پسر طلسم شده بود و شروع کرد به نابودی دختر و خودش.
دختر دیگه از این رابطه نا امید شده بود اما به پسر گفت درستش می کنیم.
پسر که حالا یه تکیه گاه امن پیدا کرده بود خودش منزوی کرد و به کارای عقب مونده اش رسید.
اما
پسر خودش رو غرق کار کرد و دختر رو ندید.
دختر تو هیولای سیاه شب دفن شد و مرد.

